دندون هفتم... و تمرین ایستادن
به نام خدا...
به این میگن حس مادری....
پست قبل و که خوندی بردیا جونم.... از احوالاتت گفتم و اینکه فکر کنم داری دندون در میاری... امروز بعد از ظهر متوجه شدم که دندون هفتمت جوونه زده... بالا سمت چپ... از دندونای آ سیا...
مبارکت باشه.... مطمئنا خیلی داری اذیت میشی.... نحمل کن مرد کوچک

دو سه روزی هست که خودت ...تنهای تنها... بدون کمک میایستی... چقدر هم بامزه ذوق میکنی و برای خودت دست میزنی...
منم حسابی ذوق زده شدم... چیزی تا راه رفتنت نمونده.... اون روز که برسه من رسما از خوشحالی بال در میارم.... شایدم رفتم فضا...
اما همچنان با ترس و احتیاط می ایستی... باید حتما نزدیکت باشم... نزدیک نزدیک... تا هر وقت احساس سقوط و خطر کردی دستتو بذاری روی شونه ی مامان و دلت قرص باشه....
فعلا نوبت تو ئه....
وقتی که تو واسه خودت مردی شدی... آقا شدی... بابا شدی .. منم پیر شدم... اونوقته که من دستمو میذارم روی شونت و بهت تکیه میکنم... هم من هم بابایی... تنهامون نذاری پسرکم...
اوایل هفته هم یه سرماخوردگی کوچولو داشتی که رفتیم پیش آقای دکتر... جالبه که آقای دکتر هم گفتن این بردیا خیلی قلدر شده ها... حواستون بهش باشه.... میبینی قلدرکم ...تغییرات تو رو همه حس میکنن... وزنت شده ١١/٥ قدت هم فکر کنم ٨٠ بود.... ماشالله به تو... هر چند که وزن گیریت یه کم کند شده ول همچنان پهلوون مامانی...
خلاصه اینکه":
من قدر این روزای سه نفریمونو میدونم... قدر این بالندگی یه ذره یه ذره... قدر هر یک ثانیه ای که به ایستادن اضافه میشه...با تمام وجودم حسش میکنم و برام شیرینه...
من از خدای خوبم ممنونم که حواسش به ما هست.. همه جوره...
من و بابایی عاشششششششقتیم...



دندون هفتم... و تمرین ایستادن
